در حرا چه گذشت؟ | عمومي

  در غار حرا نشسته بود، چشمان را به افق‌های دور دوخته بود و با خود می‌اندیشید.
صحرا، تن آفتاب‌سوخته خود را، انگار در خنکای بی‌رنگ غروب، می‌شست. 

 محمد نمی‌دانست چرا به فکر کودکی خویش افتاده است. پدر را هرگز ندیده بود، اما از
مادر چیزهایی به یاد داشت که از شش‌سالگی فراتر نمی‌رفت. بیشتر حلیمه، دایه خود را
به یاد می‌آورد و نیز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان‌ترین دایه خویش، صحرا را،
بیش از هر کس در خاطره داشت: روزهای تنهایی؛ روزهای چوپانی، با دست‌هایی که هنوز
بوی کودکی می‌داد؛ روزهایی که اندیشه‌های طولانی در آفرینش آسمان و صحرای گسترده و
کوه‌های برافراشته و شن‌های روان و خارهای مغیلان و اندیشیدن در آفریننده آنها
یگانه دستاورد تنهایی او بود. آن روزها گاه دل کوچکش بهانه مادر می‌گرفت. از مادر،
شبحی به یاد آورد که سخت محتشم بود و بسیار زیبا، در لباسی که وقار او را همان‌قدر
آشکار می‌کرد که تن او را می‌پوشید. تا به خاطر می‌آورد، چهره مادر را در هاله‌ای
از غم می‌دید. بعدها دانست که مادر، شوی خود را زود از دست داده بود، به همان زودی
که او خود مادر را. روزهای حمایت جد پدری نیز زیاد نپایید.


ادامه مطلب

برچسبها : حرا - گذشت
نوشته شده توسط کریم حیدری در یکشنبه 20 تیر 1389 ساعت 01:58
0 نظر برای مطلب در حرا چه گذشت؟ :
 
نظر شما

نام شما :
پست الکترونيک : (اختياري)
وب سايت : (اختياري)
کد تصویر زیر :
     [حذف مشخصات]

    

   
CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم